روزنگار
جرعهای از بحر لایزال، مثنوی معنوی
گفتن از مثنوی سخت است و نوشتن از آن دشوارتر ولیکن خواندن آن هرچه بگویی شیرین است.
به واسطهی این سلسلهپستها میخواهیم جرعهای هر چند اندک از آن بحرلایزال سر کشیم. گرچه باید در آن شیرجه زد و غرق شد. اما برای شروع، میرویم تا کمی از مثنوی خیس شویم و جرعه جرعه نکاتی از آن بیاموزیم.
بسیاری مثنوی را با نینامهاش میشناسند. شرح درد اشتیاقی که میتوان آن را چکیدهای از کل مثنوی دانست. در این یادداشت میخواهم از همان بیت اول نینامه بیاغازم و آن را ارتباطی دهم به بخش ۹۱ دفتر اول مثنوی معنوی.
"بشنو این نی چون حکایت میکند
وز جداییها شکایت میکند"
یا
"بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند"
مسئله چیست؟
گرچه بحث بر سر این موضوعات از مثنوی جایی ندارد و باید اصل کلام آن را دریافت. ولیکن از آنجایی که میتوان همین بیت را به جرثمهی مثنوی مربوط دانست و این دو مصرع به تعبیر استاد زرینکوب حقیقت کل مثنوی است، به بسطش میپردازیم. گروهی نی را حکایتگر و گروهی آنرا شکایتگر میدانند.
اگر به سراغ نسخ مکتوب برویم، طبق نسخهی دستنویسی که در موزهی حضرت مولانا در قونیه وجود دارد، بیت دوم صحیح میباشد. اما در این، جای بحث بسیاریست.
ه نظر عدهای دیگر از جمله استاد دکتر عبدالحسین زرینکوب و همچنین بر اساس نسخهی معتبر شرح نیکلسون¹، نِی حکایتگریست که پیوسته از هجران میگوید. حکایت میکند تا شکایت کند و شکایت میکند تا حکایتی دیگر آغاز شود. و آن را روایت سفر روح از فراق تا وصال میداند.²
چند وقت پیش در حین مثنویخوانیام به بیتی برخوردم که با این موضوع بیارتباط نیست. ابیات ۱۷۲۴ تا ۱۷۳۷ بخش ۹۱ مثنوی:
من ز جان جان شکایت میکنم
من نیم شاکی روایت میکنم
دل همی گوید کز او رنجیدهام
وز نفاق سست می خندیدهام
آستان و صدر در معنی کجاست
ما و من کو آن طرف کان یار ماست
مرد و زن چون یک شود آن یک تویی
چون که یک جا محو شد آنک تویی
...
باغ سبز عشق کاو بیمنتهاست
جز غم و شادی در او بس میوههاست
عاشقی زین هر دو حالت برتر است
بی بهار و بی خزان سبز و تر است
همانطور که از این ابیات برداشت میشود، مولانا خود را حکایتگر میداند و نه شکایتگر. او به هر چه از دوست رسد راضیست. شکایت او از فراق عشق را نیز در این ابیات به رضایت بدل کردهاست. این ابیات یکی از هزاران بیتهای زیبای مثنویست. آن جا که از درد فراق عشق میگوید و سر تسلیم برمیآورد در برابر او. آن جا که با ما از چیزی فراتر از غم و شادی سخن میگوید. شادی و غم و حتی معنا، در برابر آن عشق و حقیقت، رنگ میبازند.
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او، ز شادی عار میآید
دلایل
این اوصاف و نظر بر نوشتههای استاد زرینکوب و با دلایل:
“۱. ابتدا حکایت (روایت آگاهانهٔ فراق) میآید، سپس شکایت (بروز عاطفیِ این درد).
۲. این توالی، نشاندهندهٔ سیر از معرفت به عشق است که در سراسر مثنوی دیده میشود.”²
بهنظر میآید نی، حکایتگری است که شکایتش را نیز حکایت میکند. نالهی او فغان جانهای بسیاریست که در طی قرنها به صدا درمیآمد و اکنون بانگ فراقش از نی (حضرت مولانا) برمیخیزد.
"کز نیستان تا مرا ببریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند"
همچنان که استاد در بخشی از کتابشان مینویسند:
«حکایتِ نی، روایتِ درد است و شکایتش فریادِ این درد. مولانا در این بیت، جانِ کلامِ عرفان را بیان میکند: هرچه میگوییم، از جایی دیگر میآید و به جایی دیگر میرود. نی، هم راوی است و هم شکایتکننده؛ چرا که فراق، هم روایت دارد و هم ناله.»³
:small_orange_diamond:و آن نیِ ببریده از نیستان، در این مجلد شریف از روزگار فراق و وصالش میگوید. بانگی سر میدهد تا همگان را به اصل خویش باز خواند. از این رو مثنوی را میتوان به بحری لایزال مانند دانست که حکایتش، حکایت فراق و وصال است. حکایتی که پایانش را در ازل نوشتهاند.
"هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش"